الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
51
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى)
مىآيد و محتضر است ، مأمورم در زمان رحلتش حاضر باشم و بر وى نماز بخوانم ، اكنون به مصر مىروم . اين بگفت و متوجّه مصر شد ، من هم در عقب وى برفتم تا در حال احتضار بر شيخ درآمديم گفتم : « سلام عليك و رحمة اللَّه » گفت : « وعليك السّلام يا ابراهيم ! » بنشين ، بشارت باد تو را كه از زمرهى اوليايى . پرسيدم : از كجا ؟ گفت : از خدا خواستم در وقت احتضار عدّهاى از بندگان خاص الهى بر بالينم باشند ، پس از آن پرده از پيش چشمش برداشته شد و بهشت را مشاهده مىكرد . در اين حال شروع به گريه كرد و رنگش تغيير پذيرفت و اين ابيات بخواند : إن كان منزلتى فى الحبّ ما قد رأيتَ ، فقد ضيّعتُ أيّامى * امنيّة ظفرت روحى بها زَمناً ، واليوم أحسِبها أضغاث أحلام اگر مقامم در محبّت آن است كه مىبينى ، پس عمرم را ضايع نمودم ، آرزويى است كه روحم به آن زمانى پيروز بود ؛ ولى امروز آن را خيال مىكنم كه خوابهاى پريشان است . گفتم : اى سيدى ! اين مقام بزرگ است ، گفت : اى ابراهيم ! رابعه عدويّة كه زنى است گفته : « وعزّتك ما عبدتُك خوفاً من نارك ولارغبةً فى جنّتك ، بل كرامةً لوجهك الكريم و محبّةً فيك . » به عزّتت سوگند كه تو را نه از ترس آتش است كه بندگى مىكنم و نه به خاطر ميل به بهشت ، بلكه براى وجه كريم و محبت به تو . اين مقام ، نه آن است كه من طلب آن مىكردم و عمرى در جستجوى آن به سر مىبردم . پس از آن آرام گرفت و خندان شد و بر من سلام گفت و وداع كرد و گفت : در تجهيز من با جماعت حاضر باش و بر من نماز كن و سه روز بر سر قبر من بمان و سپس به وطن خود بازگرد . چون اين بگفت شروع كرد به مناجات و مخاطبه كردن و من شنيدم صداى قايلى را كه مىگفت : « يا عمر ! فما تروم ؟ » و قال : « أروم ، وقد طال المدى منك نظرةً ، وكم من دماء دون مرماى طلّت . »